ویروس «توسط» در رسانهها!

برگی از خرداد پر از حادثه و شهید «محمد بخارایی»
شنیدن این فایل در این روزها توصیه میشود
همایون شجریان خواننده نیست
پنج دقیقه طنز، در رادیو ساکی
برگزیدگان نهمین جایزهی گلشیری
دو کتاب، در هر دو قسمت
«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد


مجبوری؟
علی لطفی: مصاحبهی حیرتانگیز «نیکی کریمی» با ماهنامهی «۲۴» نمونهی دقیقی از وجدان معذب یک هنرمند میانمایه ایرانی است. نیکی کریمی پس از اینکه مدتی در پوست و کالبد فروغ فرخزاد فرو رفته بود با تغییر فازی ناگهانی –و البته قابل ِ درک – به سوفیا کاپولا روی آورد. بههمین دلیل تا مدتها در مصاحبههایش فیلمساز مورد علاقهاش را «ونگ کار-وای» معرفی میکرد. چون احتمالاً از گوشه و کنار شنیده بود که سوفیا کاپولا هنگام دریافت اسکار بهترین فیلمنامه برای «گمشده در ترجمه» به تاثیر عمیق کار-وای اشاره کرده بود. بیربط هم نبود. استراتژیهای سبکی، فضا و لحن فیلم کاپولا بهشدت یادآور فیلمها و جهان کار-وای بود. اما حقیقتاً هر کسی که دو فیلم نیکی کریمی (یک شب - چند روز بعد) را دیده باشد تصدیق میکند که هیچ ربطی به جهان کار-وای ندارد. (اتفاقاً فیلمسازیاش ارژینال نیست و به جهان فیلمساز دیگری ربط دارد)
فیلمسازان جدید مورد علاقهی خانم کریمی طیف جالبی اند، که اگر عکس و اسم ایشان نبود تصور میکردم کارگردانان محبوب «کریستین تامپسون» اند. اینکه بازیگری در سال یکیدو فیلم لوده بازی کند قابل درک است. طبعاً هر هوش زیر متوسطی هم چیزهایی دربارهی اقتصاد می داند. اما بازیگری که از بام تا شام در کمدیهای سخیف و لوده بازی میکند نمیتواند ادعا کند فیلمساز مورد علاقهاش «جیا ژانگکه» است. (خیلی عجیب است که هوشیائو شین و تسای مینگ لانگ را نگفته) از نوری بیلگهجیلان اسم برده و اشاره کرده که فیلمهای خوبی مثل اوزاک، سه میمون و فاصله دارد. و خب چون فیلمها را ندیده اطلاع ندارد که اوزاک و فاصله دو تا فیلم نیستند. در واقع اولی عنوان ِ ترکی دومی است.
حتا اگر همه ادعاهایش راست باشد دستکم نشانهای است از بحران وخیم روحی. تصور اینکه آدم شبها در خانهاش «نبرد در بهشت» ریگادس و «بیماریها و یک قرن» ویراستاکول را نگاه کند و فردا صبح با استاد الناز شاکردوست دیالوگهای دادائیستی خطاب به گلزار بگوید یا در فیلم پیچیدهای مثل آقای هفترنگ هنرنمایی کند حقیقتاً تصویر هولناک و چهبسا خانمانسوزی است. اینکه «با اینهمه تناقض چطور آدمیزاد دوام میآورد» میتواند موضوع یک پایاننامه روانشناسی باشد.
:: این یادداشت را علی لطفی در گوگلریدر نوشت، من در اینجا آنرا بازنشر کردم.
این «اگر»، این «اگر» ِ دوستداشتنی
کتابفروشی خوب یعنی جایی که وقتی میری توش، احساس نکنی که جای کسی رو تنگ کردی (حتا اگر، «اگر» کوچیک باشه)، احساس نکنی باید زود خریدت رو بکنی بیای بیرون، احساس نکنی که باید لیست کتاب میداشتی و میرفتی اعلام میکردی و میخریدی میاومد بیرون. کتابفروشی خوب یعنی که فروشندهی مهربونش بهت بگه برو اون گوشه بشین یه داستان از این کتاب رو بخون اگر دوست داشتی بخر. کتابفروشی خوب یعنی جایی که بری و احساس راحتی بکنی با کتابها، با قفسهها، به همهچی.
خلاصهی کلام اینکه، «اگر» کتابفروشی واقعاً دلنشینی شده. من فقط یه سری از مزیتهاش رو براتون گفتم. فکر میکنم باید خودتون هم برید، جو اونجا رو ببینید، خصوصاً اگر بر بخورید به حضور چند تا آشنا، ببینید چه جمع کوچولوی مهربونی اونجا یکهو درست میشه. جای پرتی هم که نیست. کافیه از توی بلوار کشاورز بپیچید توی خیابون ۱۶ آذر، قبل از اینکه برسید به خیابون پورسینا، پارک کنید. کوچهی عبدینژاد همونجاست. سمت راست. پلاک ۶.

پیشنهاد میکنم بار اول روز پنجشنبه برید اونجا. چرا؟ برید تا متوجه بشید. بعد هم اینکه، چهارتا روزنامهنگار فرهنگیهنری کتابفروشی زدهان، دو تا ردیف کتاب پیشنهادی هم گذاشتهان. شما باشید ترغیب نمیشید اون کتابها رو بخونید؟
داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
به گمانم این بحث «قضاوت کردن» یا به اصطلاح ِ این روزها رایجتر، «جاج کردن» کمی دیگر قدیمی شده. مدتها قبل خیلی از آدمهایی که در وب مینویسند، در وبلاگها یا گوگلریدر در اینباره بحث کردند. هرچند من آخرش نفهمیدم نتیجهی بحثها و جدلهای زیادشان چه شد. خروجی آن بحثها از دید من این شده که هرچند وقت یکبار وقتی آدمها دربارهی چیزی قضاوت میکنند، همیشه عدهای هستند که با تشر و تحکم بگویند فلانی! جاج نکن. و همیشه عدهی دیگری هستند که دنبالرو نفر اول میتوپند که نباید جاج کرد و آزادی بیان باید داشت و حرفهایی که در نهایت به محکوم کردن شخص قضاوتگر ختم میشود.
راستاش من از اول موضعام در مقابل همهی این بحثها این بود که آدمیزاد یک چیزی در سرش دارد که قدرت قضاوت کردن به او میدهد. فرق است بین اینکه تو قضاوت نکنی دربارهی چیزی یا کسی، و اینکه بر مبنای قضاوتات چه رفتاری را انتخاب بکنی. اینکه قضاوت چقدر درست یا غلط است آنقدر مهم نیست که نوع واکنش آدمها و تحلیلشان بعد از قضاوت کردن مهم میشود. نکتهی اصلی به نظرم اینجاست که ما آدمها اگر در ذهنمان قضاوت نکنیم یک جای کارمان ایراد دارد. نکتهی دیگری که گاهی از ذهن منتقدان قضاوتکردن دور میماند، پسزمینههای متفاوت ذهنی آدمهاست. هرکس بسته به محیط و شرایطی که در آن بزرگ شده ذهن قضاوتگرش رشد کرده. بستر خانواده، گروه دوستی، ارتباطهای اجتماعی همه و همه در نوع شکلگیری ذهن قضاوتگر آدمها مهم است. خیلیها تا بهشان این نکته را یادآوری نکنی، یادشان میرود که جاجکردن بخشی از فرآیند ناگزیر ذهنی آدمهاست. بعد اینطوری میشود که آدمها یادشان میرود خودشان هم در وابستگی به محیطی که در آن بزرگ شدهاند ناگزیر قضاوت میکنند. کسی که در خانوادهی مذهبی بزرگ نشده، در شرایط خاص دربارهی مذهبیها قضاوت میکند و مذهبیها به راحتی با ذهنیتی از پیشساخته شده دربارهی غیرمذهبیها قضاوت میکنند.
همهی اینها را نوشتم که یادم بماند و یادآوری کنم به دوستانم، که قضاوت کردن نه تنها بد نیست که برای زندگی کردن لازم است. که ما حتا برای انتخاب گروه دوستیهایمان ناگزیر به قضاوت هستیم. قضاوت میکنیم که بعد میتوانیم از بین آشناهایمان، دوستهای نزدیک گزینش کنیم و آدمهای اطرافمان را غربال کنیم. اینکه بعد از قضاوت ذهنیمان، چقدر بتوانیم به شخص مقابلمان احترام بگذاریم و با چه ادبیات و رفتاری با او حرف بزنیم و برخورد کنیم مهم است. هنر آدمها نه قضاوت کردن، که مدیریت ِ رفتاری ذهن قضاوتگرشان است.




