
یک ستون کتاب
ستون مردنی ِ من
نفس کشیدن در بام تهران پولی شد
گریه کنیم یا بخندیم آقای قالیباف؟
اعترافات امیلی نوتومب
بخش حذف شدهی گفتو گوی سعید کمالی دهقان با امیلی نوتومب
آقای شهسواری! مبارک باشد
«تقدیم به چند داستان کوتاه» به چاپ دوم رسید
ملکوت بهرام صادقی در فرانسه
چه خوب
کودکیها در روایت
یادداشتی بر کتاب مردی که گورش گم شد
حیف که پیانو کوک نیست
دربارهی کافه پیانو

[جلال سمیعی]
[رضا ساکی]
[آونگ خاطرههای ما]
[سوشیانت هزارم]
[ناتور]
[شیرین کریمی]
[محمد آقازاده]
[تجربههای آزاد]
[صفحهی سیزده]
[نيما اكبرپور]
[سیدرضا شکراللهی]
[دوماهنامهی حدیثزندگی]
بلوط
علی مهتدی
قصههای عامهپسند
عباس معروفی
سعید کمالیدهقان
شیما زارعی
حامد حبیبی
علی خردپیر
زیتون
مصطفی قوانلوقاجار
الهام طهماسبی
علی مصلح
سرزمین رویایی
میترا خلعتبری
ليلي نيكونظر
رضا ولیزاده
زننوشت
سحر طلوعي
كافه تيتر
علیرضا شیرازی
حمیدرضا نصیری
میلاد اکبرنژاد
نفیسه زارعکهن
آرش عاشورینیا
شیرین احمدنیا
سینا سعیدی
علی زادمهر
عباس حبیبی

حالا که فکرش را میکنم
فکر میکنم اگر همین الان هم بروم به دفتر آن آقای روانشناس، میتوانم باز هم از آرزوها و تخیلات و تصویرسازیهایم از سفر کردن و مردم شناسی و دور شدن از پایتخت بگویم تا پروندهای که پیشاش دارم سنگینتر از اینی که هست، شود.
فکر میکنم بیخود نبوده که من وقت انتخاب رشتهی دانشگاه، مردمشناسی را هم انتخاب کرده بودم. وقتی هنوز اینقدر مشتاق به برداشتن کولهپشتی و پوشیدن ِ کتانیهایم هستم که بروم در شهرها بگردم و چیزهای تازه کشف کنم. مدام فکر میکنم چرا اینجا امکان این نیست که سوار یک دوچرخه بشوم و راه بیافتم شهر به شهر بروم و بروم و بروم...
فکر میکنم چند وقتیست که آن ذات ِ ماجراجویم را گم کردهام. آن ور شخصیتام که دوست دارد در اتوبوسهای بین شهری بنشیند، موسیقیاش را گوش کند، جادهها را نگاه کند و کتاب دستاش بگیرد. فکر میکنم یعنی من همانم؟ که چند سال پیش یک روز بدون خبر دادن به هیچکس رفتم ترمینال شرق بلیت مینیبوس به جایی که نمیشناختم گرفتم و قاطی یک عالمه پیرزن و پیرمرد نشستم و رفتم به یک ده دور افتاده و تا عصر آنجا ماندم و با مردم حرف زدم و سرشیر محلی خوردم و گشت زدم و عکس گرفتم و برگشتم؟ یعنی این من ِ گیرافتاده میان ساختمانها و ماشینها و ترافیک و روزنامه و کتاب و اینترنت، همان دخترک کلهشقی هستم که یک روزهایی فرار میکردم در دهاتهای اطراف؟
عاشق این گپهای دوستانهای هستم که بعد از تمامشدنشان، یاد ِ خود گمشدهات میافتی. تازه یاد دغدغههای بیست سالگیام افتادم و چنان هیجانزدهام که نمیتوانم برای بازیابی علایق کمرنگ شدهام حتا یک ساعت هم صبر کنم...
در حوالی کافه پیانو
علی مصلح میگوید این روزها هرجا را که باز میکنید حرف از «کافه پیانو»ی فرهاد جعفری ست. و گلایه میکند از موجراه افتادنهای اینطوری و مد شدنهایی که ناخواسته به اثر ضربه میزنند. قصد ندارم در یادداشتی که میخواهم دربارهی کافه پیانو بنویسم، به حاشیههای تمامناشدنیاش هم وارد شوم، اما از گفتن چند نکتهی کوچک نمیتوانم بگذرم!
ایراد ِ حرف علی مصلح آنجاست که از مد شدن یک اثر ِ ادبی یا هنری انتقاد میکند. به نظرم موج راه افتادن برای آثار نو و تازه بسیار طبیعیست. همانطور که تا همین هفتهی گذشته هر جایی را باز میکردید ایندیانا جونز هم بود و همین چند ماه پیش رقابت بین گفتوگو کردن با پریسا بختآور و اصغرفرهادی و نوشتن از «دایره زنگی» شده بود بلای جان ِ مخاطبان ِ مطبوعات و وبلاگستان! از اینها گریزی نیست که در نتیجهشان هم سود هست و هم ضرر. ولی در بازتابهای منفی که این یادداشت به دنبال داشت، این نکته نادیده گرفته شد که موج راه انداختن همیشه خوب نیست و گاه یک اثر خوب باید خودش راهش را پیدا کند، که میکند و نیازی نیست کتابی را که به گفتهی نویسندهاش از خودش پا دارد، روی ویلچر بگذارند و درواقع هدف نه فقط کافه پیانو، که هر اثری ست که گل میکند و طرفداران ِ تریبوندارش برایش تبلیغ میکنند. که خب متاسفانه اصل مطلب نادیده گرفته شد و دعوا افتاد سر موضوعاتی که دوباره گفتناش هم وضع را از آنچه هست بدتر میکند. به هر حال شاید خوشایند نباشد که صاحب یک اثر هنری یا نویسنده به کارش سنجاق بشود و پای ثابت همهی بحثهای حاشیهای اثر باشد...
با این حال من ترجیح میدهم لذت خواندن این رمان را برای خودم نگه دارم و همانطور که وعده داده بودم، چند خطی دربارهاش بنویسم.
پینکتههایی بر کشفیات زنانه
دو تا زن هیچوقت نمیتونن یه جا با هم کار کنن بدون اینکه به گیس و گیسکشی و جنگ اعصاب نرسه!
این رو برای اونهایی گفتم که به من میگن چرا با مردها راحتتر همکاری میکنی و کسایی که فکر میکنن میتونن دوتا زن رو کنار هم وادار به کار کنن!





